نویسنده :
سمانه - ساعت ۱٠:۱۳ ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
نشه که عادت کنی سمانه....
نویسنده :
سمانه - ساعت ۱٠:٠٤ ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
بیسکوییت "مادر" میخورم و به "مادر"م فکر میکنم...
نویسنده :
سمانه - ساعت ۱٢:۳٧ ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
این بازی عادلانه نیست.....
نویسنده :
سمانه - ساعت ۸:٥۳ ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
من فقط زمان میخواهم.....زمان بیشتر برای دیدنش...برای درک کردنش...برای حفظ کردن چهره اش...عقربه ها با من سر جنگ دارند....میدوند و میدوند...و من هنوز بدنبال چاره ام...
چاره که نیست....ولی توان هضم موضوع را ندارم...شاید تا ابد
ابد هم کم است...به خدا ابد هم کم است برای دیدنش....برای بودنش!!!
گاهی فکر میکنم"من که خسرالدنیا و آخرت"شده ام...بگذار تمامش کنم...اما نمیشود رها شد از دست این زندگی لعنتی...حتی اگر بیخیال آخرت شده باشی،کسی یا چیزی نگاهِ رو به ارتفاعت را بی ثمر میکند....اما بعد رهایت میکند...تنهای تنها رهایت میکند....فرقی ندارد چقدر عجز و ناله کنی...نمی آید...آنقدر نمی آید تا بـــــــــــاز رو به ارتفاع کنی....بعد دوباره یکهو می آید پایین و میکشدت عقب....و دوباره و دوباره و دوباره...ولی کافیست یکبار دیر کند تا.....
پ.ن:یک "صفیا"هم نداریم محض رضای خدا که بپرسد:"چه شده بانو"و من بالاخره جواب دهم تمام "چه شده"هایش را....
نویسنده :
سمانه - ساعت ٩:۳٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
خطر خطر
یه لحظات تاریک لعنتی زندگی نزدیک میشویم
نویسنده :
سمانه - ساعت ۸:۳٧ ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
"فریبرز لاچینی"گوش بدی و بمیری...
"c2m" بسته شده رو ببینی و بمیری....
از دلتنگیه دوستت بمیری...
پشت در قفل شده ی اتاقت بمیری...
پتوی گل گلیت نباشد و بمیری...
آسمان صاف را نگاه کنی و بمیری...
و این روزها کلا باید بمیری....این روز ها جز مردن چیزی نمیچسبد به دل آدمی...
نویسنده :
سمانه - ساعت ٧:٥٧ ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
برای دوستانی مینویسم که بودند و هستند ولی بودنشان رنگ دیگر دارد...و برای دوستانی که بودند و هستند مثله همیشه و برای همیشه....و برای دوستانی که بودند و نیستند ولی نبودنشان از جنس بودن است...و برای دوستانی که نبودند و هستند ولی ای کاش کماکان نبودند...و برای دوستانی که نبودند و نیستند و نخواهند بود....و برای دوستانی که یادم نیست بودند یا هستند...و برای دوستانی که یادشان نیست بودم و هستم...و برای دوستانی که بود و نبودم و بود و نبودشان اصلا مهم نیست
برای شما مینویسم...
"من دوستی را گم کردم...تصویرش یادم نمیآید....مهربانیش را حس نمیکنم....تواناییش برایم بی اثر شد انگار....آهــــــــــــــــــــای دوستانی که بودید و هستید ولی بودنتان رنگ دیگر دارد...و دوستانی که بودید و هستید مثل همیشه و برای همیشه .....و آنها که بودید و نیستید ولی انگار هستید،کمکی کنید،راهی نشان دهید،یا حداقل نشانه ای دهید،میدانم که میدانید چه برزخیست بی وجودش بی حضورش..."
و آهــــــــای دوستانی که نبودید و هستید ولی ای کاش کماکان نبودید...و دوستانی که نبودید و نیستید و نخواهید بود...و دوستانی که یادم نیست بودید یا هستید....و دوستانی که یادتان نیست بودم و هستم...و دوستانی که بود و نبودم و بود و نبودشان اصلا مهم نیست.....با شما کاری ندارم...زندگی کوفتی خوتان را ادامه دهید....سلام مرا هم به هرکس خواستید برسانید..شاید همه مان روزی رستگار شویم
پ.ن: موسیقی لعنتیه "به سوی تو ..." هم دیگر دردی را دوا نمیکند....دوستان دست بجنبانید که فنا نزدیک است
نویسنده :
سمانه - ساعت ٥:٠٥ ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
منتظرم بنویسم....سوژه زیاد دور نیست....در همین نزدیکی...شاید چند هفته یا چند ماه دورتر....صبر
نویسنده :
سمانه - ساعت ٩:۳۸ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
کاش اشک ها را میشد نوشت،میشد نوشیــــد،میشد هدیه داد،میشد آتش زد،میشد خاموش کرد،میشد ریخت دور!
کاش میشد بعضی وقت ها شیرجه زد درون اشک ها
کاش میشد با اشک ها زندگی کرد و مرد
کاش میشد با اشک ها معجزه کرد
ولی حقیقتا اشک درمان هیچ دردی نیس،معجزه هم نمیکند،حتی مرهم دل هم نمیشود.....این روز ها هیـــــــــــچ مرهمی برای دل پیدا نمیشود...هیــــــچ!
پ.ن:نامجو گوش بدیم و بمیریــــــــــم
نویسنده :
سمانه - ساعت ٦:۳٢ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
آهنگ "هوای خونه"ی "قمیشی" خیلی لامصبِ...خیــــــــــــــــــــــلی
نویسنده :
سمانه - ساعت ۱٠:۱٧ ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
فردا عرفه ست...
تنها دعایم "نبودن" است و دیگر هیـچ!!
باشد که کمتر رنج بکشـ(د،ید،ند،ی)...
← صفحه بعد