نویسنده :
سمانه - ساعت ۸:۳٧ ب.ظ روز پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠
"فریبرز لاچینی"گوش بدی و بمیری...
"c2m" بسته شده رو ببینی و بمیری....
از دلتنگیه دوستت بمیری...
پشت در قفل شده ی اتاقت بمیری...
پتوی گل گلیت نباشد و بمیری...
آسمان صاف را نگاه کنی و بمیری...
و این روزها کلا باید بمیری....این روز ها جز مردن چیزی نمیچسبد به دل آدمی...
نویسنده :
سمانه - ساعت ٧:٥٧ ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
برای دوستانی مینویسم که بودند و هستند ولی بودنشان رنگ دیگر دارد...و برای دوستانی که بودند و هستند مثله همیشه و برای همیشه....و برای دوستانی که بودند و نیستند ولی نبودنشان از جنس بودن است...و برای دوستانی که نبودند و هستند ولی ای کاش کماکان نبودند...و برای دوستانی که نبودند و نیستند و نخواهند بود....و برای دوستانی که یادم نیست بودند یا هستند...و برای دوستانی که یادشان نیست بودم و هستم...و برای دوستانی که بود و نبودم و بود و نبودشان اصلا مهم نیست
برای شما مینویسم...
"من دوستی را گم کردم...تصویرش یادم نمیآید....مهربانیش را حس نمیکنم....تواناییش برایم بی اثر شد انگار....آهــــــــــــــــــــای دوستانی که بودید و هستید ولی بودنتان رنگ دیگر دارد...و دوستانی که بودید و هستید مثل همیشه و برای همیشه .....و آنها که بودید و نیستید ولی انگار هستید،کمکی کنید،راهی نشان دهید،یا حداقل نشانه ای دهید،میدانم که میدانید چه برزخیست بی وجودش بی حضورش..."
و آهــــــــای دوستانی که نبودید و هستید ولی ای کاش کماکان نبودید...و دوستانی که نبودید و نیستید و نخواهید بود...و دوستانی که یادم نیست بودید یا هستید....و دوستانی که یادتان نیست بودم و هستم...و دوستانی که بود و نبودم و بود و نبودشان اصلا مهم نیست.....با شما کاری ندارم...زندگی کوفتی خوتان را ادامه دهید....سلام مرا هم به هرکس خواستید برسانید..شاید همه مان روزی رستگار شویم
پ.ن: موسیقی لعنتیه "به سوی تو ..." هم دیگر دردی را دوا نمیکند....دوستان دست بجنبانید که فنا نزدیک است
نویسنده :
سمانه - ساعت ٥:٠٥ ب.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
منتظرم بنویسم....سوژه زیاد دور نیست....در همین نزدیکی...شاید چند هفته یا چند ماه دورتر....صبر
نویسنده :
سمانه - ساعت ٩:۳۸ ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
کاش اشک ها را میشد نوشت،میشد نوشیــــد،میشد هدیه داد،میشد آتش زد،میشد خاموش کرد،میشد ریخت دور!
کاش میشد بعضی وقت ها شیرجه زد درون اشک ها
کاش میشد با اشک ها زندگی کرد و مرد
کاش میشد با اشک ها معجزه کرد
ولی حقیقتا اشک درمان هیچ دردی نیس،معجزه هم نمیکند،حتی مرهم دل هم نمیشود.....این روز ها هیـــــــــــچ مرهمی برای دل پیدا نمیشود...هیــــــچ!
پ.ن:نامجو گوش بدیم و بمیریــــــــــم
نویسنده :
سمانه - ساعت ٦:۳٢ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
آهنگ "هوای خونه"ی "قمیشی" خیلی لامصبِ...خیــــــــــــــــــــــلی
نویسنده :
سمانه - ساعت ۱٠:۱٧ ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠
فردا عرفه ست...
تنها دعایم "نبودن" است و دیگر هیـچ!!
باشد که کمتر رنج بکشـ(د،ید،ند،ی)...
نویسنده :
سمانه - ساعت ۱۱:٢٦ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
خط به خط زندگی ام را با استیصال نوشته اند این روزها....من از هوای دوستانم استشمام میکنم....این روزها اما تنگی نفس گرفته ام!!....این روز ها دیوارهای اتاقم دیگر نارنجی نیست...گوسپند شماره ی 99 را دیگر در رفت و آمد هم نمیبینم...پتوی گل گلی ام قایم شده شاید،نیست!!
کاغد و قلم به کارم نمی آید دیگر...فکر کردن حتی سخت شده...یادآوری خاطرات،سخت تر!!
این روزها فقط زنده ام...به یاد که،یا برای چه...نمیدانم....فقط زنده ام...همین!!
نویسنده :
سمانه - ساعت ۱:۱٩ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
چقدر متنفرم...همیشه...از همه!!!!!
نویسنده :
سمانه - ساعت ۸:٠٢ ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠
دلم هیچوقت به بودن نبوده و نیست و نخواهد بود...تو پاسخگو باش معبود همیشگی_ من
نویسنده :
سمانه - ساعت ۱٠:٥۳ ق.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠
وقتی زندگی درهم میپیچد.......
نویسنده :
سمانه - ساعت ۱٠:٥۸ ق.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠
وقتی هیچ حسی نباشد...وقتی بنویسی و هیـچ حسی نباشد...وقتی چهار راه ولیعصر را طی کنی و هیــچ حسی نباشد....وقتی نارنجی اتاق را نگاه کنی و هیـــچ حسی نباشد....وقتی"بارونو دوست دارم هنوز...."را گوش کنی و هیــــچ حسی نباشد...وقتی خاک روی کتاب های کنار تخت را پاک کنی و هیـــــچ حسی نباشد....وقتی جانمازت را جمع کنی و هیــــــچ حسی نباشد...وقتی زنده ای و هیـــــــچ حسی نباشد....باید بمیری....باید دلت را،شاید هم تنت را،بسپاری به ارتفاع...بسپاری به تباهی...بسپاری به مرگ.....همین.
← صفحه بعد